شناسه: 154591

توجه به امور معنوی

- او در سن 18 یا 19 سالگی برای ازدواج اعلام آمادگی کرد و به من گفت: " که برو پیش پدر دختر و از دخترش خواستگاری کن ." من هم رفتم اما پدر دختر راضی نشد . به او گفتم : که موافقت نکردند بگذار تا من خودم برایت یک دختر خوب پیدا کنم . در قلعه با پدر یک دختر صحبت کردم و بعد هم با او قرار گذاشتم که مراسم خواستگاری انجام شود . خلاصه غلامعلی با دختر آن حاج آقا ازدواج کرد . اما پس از مدتی گفت: " من این زن را نمی خواهم " گفتم: مگر چه عیبی دارد ؟ گفت: " این دختر به درد من نمی خورد " گفتم: هم زیبایی دارد و هم … گفت: من زیبایی اش را نمی خواهم من عصمتش را می خواهم من برایش چادر و روسری مشکی خریدم کتاب مفاتیح خریدم و خیلی چیزهای دیگر . چون وقتی با او به جایی می روم دوست دارم از نظر ظاهر نمونه و الگوی خانم های دیگران باشد و حاجب خود را کاملاً حفظ کند. اما او من را قبول ندارد و می گوید من عقاید تورا قبول ندارم و من هم نمی توانم با او زندگی کنم . من هم به پدر دختر زنگ زدم و به او گفتم : پسرم دیگر حاضر نیست دیگر با دخترت زندگی کند بعد از اینکه از او جدا شد با دختری که الان همسرش هست ازدواج کرد که از او فرزند هم دارد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه