شناسه: 154593

حرمت والدین

یک بار ترکش خورده بود به پهلو و 5 روز در بیمارستان بستری شده بود اما به ما چیزی نگفته بود اما به ما چیزی نگفته بود. دفعه بعد که به مرخصی آمد و تعریف کرد که چطور ترکش به پهلویش خورده بود و مجروح شده بود. گفت:" من دفعه قبل به شما چیزی نگفتم تا شما غصه نخورید و نگران من نباشید." گفتم: باباجان خدا تو را تا آخر عمرت سلامت داشته باشد تا بتوانی به اسلام خدمت کنی. این طوری که تو ترکش خورده بودی حتماً خدا رحم کرده که مسئله مهمی نبوده. گفت:" ما نزدیک ظهر به خرمشهر رسیدیم می خواستیم غذا بخوریم. رفتیم غذا گرفتیم که یکدفعه خمپاره ای به زمین خورد به رانندة موتور گفتم سرت را خم کنتا ترکش خمپاره به تو نخورد اما خود من دیرتر خودم را خم کردم در نتیجه ترکش به پهلوی من خورد و من مجروح شدم."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه