جهاد
زمانی که من عضو یگان حفاظت بودم بعنوان حفاظت از کاروان کمک های پشت جبهه با همکاری عده ای از اصناف به جبهه اعزام شدم. وقتی به محل سایت4و5 رسیدیم هواپیماهای دشمن آنجا را بمباران کردند و عده ای از برادران گردان کوثر در حال صرف غذا به شهادت رسیدند. اتوبوسها به اهواز برگشتند. من کمک های مردمی را بین رزمندگان توزیع کردم. آنجا هر دو برادرم( هاشم و غلامعلی) بودند. از هاشم سراغ غلامعلی را گرفتم و پیش او رفتم. آقای عظیمی از من خواستند که شب را پیش آنها بمانم. ایشان مسئولت آموزشی داشتند. آخر شب ایشان بعد از نماز جماعت و اجرای دعا و صرف شام مرا به سنگرش برد. سنگری که برای دیواره اش چند گونی شن گذاشته و رویش را پوشانده بودند. یک تخت داشت. گفتم امشب ما حسابی مزاحم شما شدیم. گفت:" خیر مزاحمتی ندارید." آن شب هر سه نفری توی همان جای کوچک بسر بردیم. چیزی که آن شب توجه ما را جلب کرد این بود که برادران با آن همه خستگی و وضعیت نامناسب زندگی، در میان باد و طوفان و هوای آلوده و پر از پشه نیمه های شب از خواب بیدار می شدند و یکی یکی وضو می گرفتند و نماز شب می خواندند.
ثبت دیدگاه