شناسه: 154596

خاطرات جنگی

-یکبار غلامعلی به من گفت: " با یک دسته از برادران می خواستیم از روی پلی رد شویم . یکدفعه صدای انفجار خمپاره ای را شنیدم تا به اطراف خود نگاه کردم دیدم من هستم و هیچکدام از برادران نیستند . بابا من همان جا مُردم و زنده شدم همة برادران ناپدید شدند . از همین قلعة خودمان بودند . یکی سید رضایی بود و دیگری محمودی و هنوز هم آنها مفقود هستند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه