شناسه: 154598

قدرت روح و کرامت نفس

یک روز که غلامعلی داشت تکالیف مدرسه را انجام می داد پدرش از راه رسید . ( من از پدرش جدا شده بودم ولی طلاق نگرفته بودم ) غلامعلی از پدرش خواست که به او پول بدهد تا یک آرمیچر بخرد و یک هلیکوپتر درست کند . پدرش با ناراحتی گفت : مگر می خواهی چه کاره بشوی که برای درس خواندن پول هم می خواهی ؟ بعد هم با منت یک 20 تومانی به او داد . من هم از رفتار او خیلی ناراحت شدم و پولش را پس دادم . غلامعلی گفت : ننه جان حالاکه بابایم پول نمی دهد من سر کار می روم و شبها درس می خوانم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه