تعاون و همکاری
یک روز غلامعلی به من گفت : مادر جان امشب من دیر به خانه می آیم بعد از مدرسه می خواهم به همراه پسر تقدیسی و چند نفر دیگر به مسجد برویم و دیوار کتابخانه ی آنجا را گچ کنیم ساعت 12 شب شد اما او نیامد . شب دوم هم دیر شد و او نیامد من هم به مسجد رفتم و با عجله درب را باز کردم دیدم این بچه و دیگر بچه ها مشغول گچ کاری هستند از کار خودم خجالت کشیدم حرفی برای گفتند نداشتم و برگشتم . وقتی غلامعلی به خانه آمد نزدیک اذان صبح بود وضو گرفت نمازش را خواند قرآن خواند بعد خوابید.
ثبت دیدگاه