ناظر و شاهد بودن شهید بر امور
این مطلبی که برایتان می نویسم خواب نیست واقعیت است سال 72 من بیماری سختی گرفتم . بطوریکه حتی تکان دادن یکی از اعضای بدنم نیز برایم مشکل بود البته من چند روز پیش از آن ، خیلی دل شکسته و افسرده و نا امید از زندگی بودم و لحظه شماری می کردم که از این دنیا بروم تند تند نفس می کشیدم گلویم خشک شده بود بطوریکه حس می کردم که دیگر هیچ چیز از گلویم پایین نمی رود حتی آب. کاملاً آماده ی مردن بودم که دیدم مردی نا شناخته با لباس سیاه و شنل کلاهدار که کلاهش را روی سرش انداخته بود و پایین تخت راه می رفت خطاب به من گفت : آماده باش باید برویم . من مامورم و باید جانت را بگیرم بی اختیار چشمانم به سقف دوخته شد و روح تا نیمه از بدن جدا شد ( سر تا کمر ) حس می کردم که جسم لباسی است که آن را از تن درمی آوردم برگشتم و جسم بی روحم را نگریستم همانجا پی بردم که دنیا هیچ ارزشی ندارد و انسان به دنیایی دیگر تعلق دارد که بار آن خوب بودن است . در همان لحظه شهید را دیدم که به پای او افتاده بود (به پای آن چهره ناشناخته) و گریه می کرد و از او می خواست که جان مرا نگیرد خیلی التماس می کرد و می گفت : فقط به خاطر بچه ها و باز گریه می کرد بعد از مدتی پذیرفت شنیدم که می گفت : فقط به خاطر تو چون تو شهید هستی . و در پیشگاه خدا عزیز هستی من می روم . با دست به من اشاره ای کرد و روح من که تا نیمه از بدنم خارج شده بود داخل جسمم رفت تکانی خوردم به اطراف نگاه کردم چیزی ندیدم تنها شده بودم خیلی احساس خستگی می کردم . چیزی طول نکشید که خوابم برد الان حدود 9 سال است که ازدواج مجدد انجام داده ام و شوهر جدیدم زن و فرزند دارد و درگیز زندگی خودش می باشد و کمتر پیش ما می آید اما فردای آن شب به منزل ما آمد و مرا نزد دکتر وبرد و کم کم حالم بهتر شد . آن شب دردناکترین شب و در عین حال زیباترین خاطره ام بود . چون چشمان بی فروغم به جمال نازنین همسر شهیدم افتاده بود همیشه از اینکه ازدواج مجدد کرده ام احساس گناه می کردم وفکر می کردم که شهید مرا نخواهد بخشید ولی آن شب همه چیز برایم روشن شد و سعی کردم بخودم امیدواری بدهم و با روحیه ی بهتری بچه هایم را بزرگ کنم زیرا که آنها عزیزان عزیزم هستند .
ثبت دیدگاه