شناسه: 154612

تلاش و پشتکار

روزی که زمین همین خانه را خریدیم غلامعلی هنوز کوچک بود اما تصمیم گرفت که خودش خانه را بسازد . آجرها را روی هم می گذاشت . همین که دیوار کمی بالامی رفت آجرها می ریخت و دیوار خراب می شد. به او گفتم : مادر جان بیا با هم جاهایی برویم که بنایی می کنند وببینیم که آجرها را چطوری باید بچینیم که نریزد. او همینطور که به کار بناها نگاه می کرد فهمید که باید آجرها را ردیف به ردیف و بصورت پلکانی بچیند وخلاصه همین خانه را که الان در آن زندگی می کنیم او خودش ساخت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه