شناسه: 154623

عشق به جهاد

با اینکه پدر و مادرم از هم جدا شده بودند ولی پدرم هر وقت که غلامعلی به مرخصی می آمد برای دیدن او به منزل ما می آمد ، یکروز به مادرم گفت : تو همین یک پسر را داری چرا می گذاری به جبهه برود ؟ اصلاً چرا گذاشتی با سواد بشود که به جبهه برود ؟ مادرم گفت : خدا یک پسر به من داده است هر طور صلاح می داند . دوست دارد نگهدارد ، دوست دارد ببرد . هیچ وقت مانع جبهه رفتن او نخواهم شد . داداشم خندید و به شانة مادرم زد و صورت مادرم را بوسید و گفت : آفرین مادر ، دستت درد نکند ، مادرجان ! من از اول می دانستم که شما مخالف جبهه رفتن من نیستی .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه