شناسه: 154628

قدرشناسی

غلامعلی خیلی تواضع داشت یکبار وقتی که می خواست از منزلمان برود من کفشهایش را جلوی پاهایش جفت کردم . خم شد و دست مرا بوسید و اشک ریخت . گفتم : داداش جان چرا گریه می کنی ؟ گفت : چرا کفشهایم را جفت کردی ؟ من را ناراحت کردی . گفتم : این برای من افتخار است . گفت : خواهرم وجود شما برای من افتخار است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه