شناسه: 154642

آخرین وداع با خانواده

دفعة آخری که می خواستند به جبهه بروند به نظرم خیلی نورانی شده بود وقتی او را نگاه می کردم نوایی در گوشم زمزمه می کرد که دیگر او را نمی بینم ولی احساس خود را باور نمی کردم به خودم دلداری می دادم که حتماً مثل همیشه می رود و دوباره با همان صلابت و استواری بر می گردد . این بار خداحافظی کردنش هم فرق می کرد . هر دفعه که به جبهه می رفت داخل حیاط خداحافظی می کردیم و او نمی گذاشت پشت سرش ما هم بیرون برویم . درب حیاط را می بست و می رفت اما این بار نه او دلش می آمد درب حیاط را ببند و نه من دلم می خواست بروم . با اینکه دوبار خداحافظی کرده بودیم باز هم هر چند قدمی که می رفت برمی گشت ، دست تکان می داد و می رفت . وسط کوچه که رسید ایستاد و سعی کرد آخرین خداحافظی را خوب به خاطر بسپارد . ناگهان دلهره ای وجودم را تسخیر کرد . دلم می خواست من هم بروم وتا لحظة شهادت با او باشم و من نیز به این افتخار نائل می گشتم . اما این موقعیتها سعادت می خواست که من نداشتم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه