آخرین وداع با خانواده
دفعة آخری که می خواستند به جبهه بروند به نظرم خیلی نورانی شده بود وقتی او را نگاه می کردم نوایی در گوشم زمزمه می کرد که دیگر او را نمی بینم ولی احساس خود را باور نمی کردم به خودم دلداری می دادم که حتماً مثل همیشه می رود و دوباره با همان صلابت و استواری بر می گردد . این بار خداحافظی کردنش هم فرق می کرد . هر دفعه که به جبهه می رفت داخل حیاط خداحافظی می کردیم و او نمی گذاشت پشت سرش ما هم بیرون برویم . درب حیاط را می بست و می رفت اما این بار نه او دلش می آمد درب حیاط را ببند و نه من دلم می خواست بروم . با اینکه دوبار خداحافظی کرده بودیم باز هم هر چند قدمی که می رفت برمی گشت ، دست تکان می داد و می رفت . وسط کوچه که رسید ایستاد و سعی کرد آخرین خداحافظی را خوب به خاطر بسپارد . ناگهان دلهره ای وجودم را تسخیر کرد . دلم می خواست من هم بروم وتا لحظة شهادت با او باشم و من نیز به این افتخار نائل می گشتم . اما این موقعیتها سعادت می خواست که من نداشتم .
ثبت دیدگاه