عشق شهادت
به روایت از عصمت عسگری : یکى از خاطرات خوبى که هیچگاه از یادم نمىرود در رابطه با یکى از برادران بود مادر خط شلمچه قبل از عملیات کربلاى 5 که خط تثبیت شده بود و در آنجا مستقر بودیم. همانطور که مىدانید هر دسته مسئول امدادى داشت همینطور گروهان ما نیز مسئول داشتند در سطح گردان هم یک نفر بعنوان مسئول امدادهاى جمعى حضور داشت که اگر برادران زخمى مىشدند برادران پست امداد به کمک آنهامى رفتند. برادرى به نام زین العابدین عظیمى از برادران اعزامى از مشهد بود این برادر با چهره نورانى که داشت همه بچههاى گردان را تحت تأثیر چهره ملکوتى خود قرار داده بود بقول مولوى: هرچه گویم از عشق شرح بیان/چون به عشق آیم خجل باشم از آن. من هرچه بخواهم چهره ایشان را توصیف کنم و از اخلاق و برخوردشان با دیگران صحبت کنم کم است باید ایشان را از نزدیک دید و شناخت. یک شب بولدوزرهاى جهاد آمده بودند به خاکریز سرو سامان دهند که این برادر با توجه به اینکه مسئولیتى در رابطه با نگهبانى و اینکارها نداشت اما پاى برهنه بیرون آمده و هم پاى برادران بسیجى کار مىکرد. ما در سنگر بودیم وقتى بولدوزرها خاکریز مىزدند عراق هم شروع کرد به ریختن آتش و از خاکریز روبرو برادران بسیجى نمىتوانستند روى خاکریز بایستند زین العابدین به هیچ وجه داخل سنگر نمىرفت ما که بیرون مىآمدیم او را مىدیدیم به او مىگفتیم آقاى زین العابدین داخل سنگر بیایید مىگفت: نه گوش به حرف ما نمىکرد ما چندین بار آمدیم توى سنگر شاید بار پنجم ششم بود که بیرون آمدیم دیدم عراق یک منور در آسمان زده است منطقه بسیار روشن شده بود به دنبال این برادر - زین العابدین - گشتیم پیدایش نکردیم. یکى گفت داخل آن سنگر رفته آنجا هم پیدایش نکردیم. دیدیم یکى از لودرهایىکه خاکریز درست مىکرد روشن است اما رانندهاش نیست تعجب کردیم یکى از برادران که صحنه را دیده بود برایمان شرح داد که راننده لودر و دوستمان آقاى عظیمى شهید شدند.تا این را گفت همه بچهها انگار که شوکه شدند. گفتیم پس جنازهاش کو؟گفت:همین جا خمپاره خورد من دیدم تا منور بالا رفت راننده لودر پایین آمد و با آقاى عظیمى شروع به صحبت کرد تا منور خاموش شود و باز شروع به کارکند.در این موقع یک خمپاره مىآید وسط اینها مىخورد خمپاره در وسط این حر عزیز که به فاصله نیم متر از هم ایستاده بودند مىخورد به قدرى بدن پاکشان قطعه قطعه شده بود که حتى ما جسد اینها را نتوانستیم ببینیم کجا افتاده. بچهها گریه مىکردند واین آقا را دوست داشتند بقدرى شهادتش تأثیر گذاشت که از آن شب نماز شب بچهها ترک نمىشد و آرزو داشتند به سرنوشت آقاى عظیمى دچار شوند. صبح شد دیدیم تکههاى پاره تنش پیدا شد اما سرش نبود یکى از بچهها بالاى خاکریز رفت دید ایشان با کلاه آهنین صد متر آنطرفتر از خاکریز افتاده و کسى هم نمىتواند به آنطرف خاکریز برود و پیدایش کند چون در تیررس بود یکى از برادران دل به دریا زد و در روز روشن سریع رفت و سر مبارک ایشان را آورد ما آن لحظه به یاد صحراى کربلا افتادیم که سرها چطورى روى زمین افتاده بود. از آن زمان حدود 10 سال مىگذرد با بچهها مىنشینیم مىخواهیم خاطره بگوییم غیر ممکن است که طریقه شهادت این برادر یادمان نیاید و خاطره ایشان از خاطراتى نباشد که در این محفل که از ایشان یاد مىشود از روح بزرگ و ایشان استمداد مىطلبیم.
ثبت دیدگاه