احساس مسئولیت
به روایت از حجه بی بی نادری : یک بتر شهید برای من تعریف کرد و گفت: درمنطقه مشغول شناسایی بودم صدای ناله ای می آید ، جلو رفتم دیدم یکی از نیروهای خوری به سختی مجروح شده طوری که پایش به کلی از بین رفته بود ، این مجروح از من خواست که با تیرخلاصش کنم . چون خیلی درد می کشید، من اسلحه را به حالت آتل زیر پایش گذاشتم و او را به بیمارستان رساندم وقتی از من اسمم را پرسید من چیزی نگفتم .
ثبت دیدگاه