شناسه: 155365

حالات معنوی خاص

یک بار قرار بود چند حلقه فیلم را براى تبلیغات به اهوار ببرم چون همیشه در سفرها با آقاى عجمى راحت‏تر از دیگران بودم نزد ایشان رفتم و از ایشان خواستم تا همراه من بیاید و قبول که قرار شد فردا بعداز ظهر حرکت کنیم فرداى آن روز وقتیکه به محل قرار درمان حاضر شدم قدرى معطل شدم و دیدم از آقاى عجمى خبرى نیست و منیرى بوسى که قرار بود با آن به سمت اهواز حرکت کمیم من هر بار با بهانه‏اى معطلش مى‏کردم تا بلکه محمد رضا بیاید بالاخره در حالیب که ساکى به دست داشت و چشمهایش از گریه زیاد قرمز و متورم شده بود آمد سلام کرد و وارد مینى بوس شد موقعیت را مناسب ندیدم تا در مورد ناراحتى سؤال کنم از طرفى هم با خود گفتم شاید از دعا مى‏آید چون هرگاه دعا مى‏خواند اشک چشمهایش جارى مى‏شد و حالت خاصى پیدا مى‏کرد به هر حال به اهواز رسیدیم و باب صحبت را باز کردم پرسیدم محمد رضا انگار حالت خوب نیست؟ گفت: راستش را بخواهى قبل از این که پیش شما بیایم صحنه‏اى را دیدم که واقعاً منقلب شدم از ایشان خواستم تا جریان را برایم تعریف کند گفت: در منطقه ما پدر و پسرى بودند که هر دو به عنوان بسیجى آمده بودند پسر به عنوان دیده بان در حال انجام وظیفه بود که بعثى‏ها توسطاسلحه سیینوف او را هدف قرار دادند و جا به جا به شهادت رسید وقتى پدرش بر سر پیکر آن جوان حاضر شد سر جوان را بر روى زانوهایش گذاشت و پسر شهیدش را غرق در بوسه کرد و فریاد مى‏زد خدایا این امانت را که به من دادى در راه خودت دادم هر چند همین یک پسر را داشتم و به مادرش قول داده بودم که سالم برگردانمش واقعاً با دیدن این صحنه یاد کرده افتادم و زار زار گریه کردم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه