حالات معنوی خاص
یک بار قرار بود چند حلقه فیلم را براى تبلیغات به اهوار ببرم چون همیشه در سفرها با آقاى عجمى راحتتر از دیگران بودم نزد ایشان رفتم و از ایشان خواستم تا همراه من بیاید و قبول که قرار شد فردا بعداز ظهر حرکت کنیم فرداى آن روز وقتیکه به محل قرار درمان حاضر شدم قدرى معطل شدم و دیدم از آقاى عجمى خبرى نیست و منیرى بوسى که قرار بود با آن به سمت اهواز حرکت کمیم من هر بار با بهانهاى معطلش مىکردم تا بلکه محمد رضا بیاید بالاخره در حالیب که ساکى به دست داشت و چشمهایش از گریه زیاد قرمز و متورم شده بود آمد سلام کرد و وارد مینى بوس شد موقعیت را مناسب ندیدم تا در مورد ناراحتى سؤال کنم از طرفى هم با خود گفتم شاید از دعا مىآید چون هرگاه دعا مىخواند اشک چشمهایش جارى مىشد و حالت خاصى پیدا مىکرد به هر حال به اهواز رسیدیم و باب صحبت را باز کردم پرسیدم محمد رضا انگار حالت خوب نیست؟ گفت: راستش را بخواهى قبل از این که پیش شما بیایم صحنهاى را دیدم که واقعاً منقلب شدم از ایشان خواستم تا جریان را برایم تعریف کند گفت: در منطقه ما پدر و پسرى بودند که هر دو به عنوان بسیجى آمده بودند پسر به عنوان دیده بان در حال انجام وظیفه بود که بعثىها توسطاسلحه سیینوف او را هدف قرار دادند و جا به جا به شهادت رسید وقتى پدرش بر سر پیکر آن جوان حاضر شد سر جوان را بر روى زانوهایش گذاشت و پسر شهیدش را غرق در بوسه کرد و فریاد مىزد خدایا این امانت را که به من دادى در راه خودت دادم هر چند همین یک پسر را داشتم و به مادرش قول داده بودم که سالم برگردانمش واقعاً با دیدن این صحنه یاد کرده افتادم و زار زار گریه کردم.
ثبت دیدگاه