شجاعت و شهامت
به روایت از محب الله حمیدزاده : «از دو روز قبل در دژ خرمشهر بودیم ، ساعتی نداشتم ولی حدوداً ساعت 6 بعد از ظهر بود (مورّخ 12 / 10 / 65) که آماده شدیم و کامیونها برای آماده شدن در جلو ساختمان محلّ اقامتمان توقّف کردند . اعلام شد که برادران بصورت سازماندهی شده ، سوار شوند . باهم خداحافظی کردیم . همه دستها را به گردن یکدیگر انداخته و التماس دعا داشتند ، در فضایی معنوی و روحانی با دل هایی شکسته و دیدگانی پر اشک امّا با چهره هایی مصمّم و با عشق به خدا رد کامیونها نشستیم . حسین از دیوار کامیون بالا آمد و گفت : برادران دعا کنید که امشب به دعا خیلی نیاز دارید . صدایش را می شنیدم که به افراد سایر کامیونها هم همین سخن را می گفت . بهرحال حرکت کردیم . در نور مهتاب یکی از برادران دعای توسّل می خواند و بقیّه زمزمه و گریه می کردند . برادران حیدرنژاد و یعقوبی همان عزیزانی که چند ساعت بعد به معشوق خود پیوستند ، یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ من نشسته بودند و گریه می کردند . نور معنویّت در چهرة آنها موج می زد . کامیون همچنان می رفت در حالی که آسمان و زمین از نور منوّرها روشن بود . گلوله های توپ و خمپاره در اطراف جادّه به زمین می آمدند امّا هیچکس وحشتی نداشت . بالاخره کامیونها متوقّف شدند و پیام آمد که پیاده شوید در حالی که شدّت سلاحهای سنگین زیاد بود به پیش می رفتیم . صدای شلّیک سلاحهای خودی و انفجار گلوله های دشمن و رقص منوّرها در آسمان حالت خاص داشتند که دیدنی بود . وارد کانال شدیم ، کانال شبهای قبل به دست رزمندگان فتح شده بود . سنگرهای بتنی و کانال های عریض همراه با سیمهای خاردار رشته ای و موانع بیشمار دیگر جنازه های فراوان بعثی ها در داخل سنگرهای مستحکم که حکایت از امدادهای الهی و رشادتهای بی نظیر دلاوران اسلام می کرد . پس از یک استراحت نیم ساعته مجدّداً حرکت شروع شد ، ولی این بار سریع می رفتند حرکت سریع و راه طولانی همراه با سلاح و مهمّات که به عشق و علاقة بیش از حدّ توان خود برداشته بودیم و گلوله های خمپاره که ما را مجبور می کرد لحظه به لحظه دراز بکشیم و بلند شویم همة ما را خسته می کرد . امّا باز نیروی غیبی در وجود همه دمیده می شد و طی طریق می کردیم . در طول مسیر گاهی مجیدپور و گاهی عبدالهی همان پاسدار وظیفه ای که تا آخرین لحظات عمرش تلاش کرد و عاقبت به ملکوت اعلی پیوست ، برای آنکه کمکی کرده باشند ، آر پی جی را از من می گرفتند و کلاش را به من می دادند . در عین حال در نزدیکیهای انتهای مسیر آنقدر ناتوان شده بودم که بر زمین می افتادم . امّا در یک لحظه به دامن ائمة اطهار و خداوند متعال چنگ زده و گفتم : خدایا تو می دانی که من برای رضای تو در این وادی گام نهاده ام پس عنایتی فرما و توانی عطا کن که به من این امکان را بدهد تا به خوبی به وظیفه ام عمل کنم و عرض کردم یا علی بن موسی الرّضا ما از کنار مرقد منوّر شما و به عشق زیارت جدّتان آقا امام حسین (ع) آمدیم . می خواهم کمک کنید . دیری نپایید به دنبال یک استراحت کوتاه که در پشت خاکریز به ما دادند تمام خستگی من بر طرف شده بود و آنچه را در این مقطع از خداوند طلب کردم عطا فرمود . به خطّ مقدّم نزدیک شدیم از شدّت آتش سلاحهای سنگین کم شده بود . برادر کامرانی باعث تقویّت روحیّة برادران می شد ایشان فرماندة گردان بود . وارد نخلستانهای شلمچه شدیم ، گویا ابتدا جزیرة بوارین بود . در کنار جادّه ای که به قرارگاه دشمن منتهی می شد و کمتر از 100 متر با خاکریز عراقی ها فاصله داشت نشستیم . تیربارها به شدّت کار می کردند و ناگهان حسین را در کنار خود دیدم که به من گفت : می دانی برنامه چیست ؟ گفتم : نه . گفت : به آن طرف جادّه خواهیم رفت و حدود 100 تا 150 متر که جلو رفتیم قرارگاه دشمن آنجاست ، باید آنجا را تعریف کنیم . بعد صدا زدند که گروه ویژه حرکت کند . از جادّه عبور کردیم و در کنار جادّه حدود 50 متر جلو رفتیم . محلّی بود که سیم خاردار داشت در آنجا توقّف کردیم . امّا چون عراقی ها می دانستند که عملیّات خواهد شد - زیرا هر شب ، از شب 19 به بعد عملیّات بود - و از طرفی سیّد حرکت ما را می دانستند همان قسمت را زیر آتش تیربارهای خود داشتند . همراه حسین و سه نفر از برادران به آن طرف سیم خاردار رفتیم ولی هیچ جان پناهی ناشت و احتمال اصابت تیر بسیار زیاد بود . بطوریکه تیرها از روی کلاه آهنی ها می گذشت و نمی دانم صبّاغ بود یا کس دیگری که تیر به کلاهش خورد و کمانه کرد . حسین برای انجام کاری برگشت و ما آنجا ماندیم . عبدالهی مرا صدا زد که تیر خوردم . گفتم : نه . گفت : از دستم خون می ریزد . گفتم : ناراحت نباش از صورت من هم خون می ریزد ، امّا چیزی نیست . نمی دانم آن ذرّات ریزی که به سر و صورتمان می خورد چه بود . حسین هنوز نیامده بود چون موقعیّت مناسبی نداشتیم و از طرفی نمی دانستیم چه کنیم ، به پشت سیم خاردار برگشتیم . حقیقتاً رفت و آمد در آنجا کار مشکلی بود . امّا چاره ای نبود . ناگهان حسین همراه حسن کامرانی آمدند . حسین گفت : تیربارچی ها و تفنگداران به شدّت به طرف خاکریز دشمن آتش کنند تا ما برویم . مجدّداً به آن طرف سیمهای خاردار رفتیم با شلیّک یک آر پی جی یکی از تیربارهای دشمن خاموش شد . فاصله از اینجا تا پشت خاکریز دشمن که حدود 30 تا 40 متر بود را نمی دانم چگونه رفتیم و در پشت خاکریز نشستیم . 6 الی 7 نفر بودیم که حسین گفت : برادرها الله اکبر بگوئید و نارنجک به پشت خاکریز بیندازید . خیلی عجیب بود صدای تکبیر 7 نفر همراه با نارنجک . حسین آفرین ، آفرین می گفت و تشویق می کرد . یک سنگری که به سمت نیروهای پشت سرما تیراندازی می کرد از همانجا خاموش شد . کمی جلو رفتیم در بالای خاکریز به فاصلة 3 یا 4 متری سنگری وجود داشت که آن هم پشت سرما را می زد . به حسین گفتم : این را که نمی شود با آر پی جی زد ، چه کنیم ؟ این پاسدار شهید به آهستگی از خاکریز بالا رفت و نارنجکی در درون سنگر انداخت و با آرامش کامل برگشت و بعد از این حادثه دیدیم عراقی ها فرار می کنند . گفتم : چه کنیم ؟ گفت : صبر کن ببینیم چه نقشه ای دارند . عراقی ها رد انتهای خاکریز بالا آمدند و ناپدید شدند . درختی در آنجا بود که تصوّر می کردیم در پشت درخت پنهان شده باشند . به طرف همان درخت شلّیک کردیم و در امتداد خاکریز به راه افتادیم . مهمّات من تمام شده بود و می خواستم از کمکهایم مهمّات دریافت کنم . عبدالهی را صدا می زدم که جوابی شنیدم . نمی دانستم چرا پاسخ مرا نمی دهد . محمّدپور و جوادی هم دو کمک دیگر بودند حضور نداشتند . ظاهراً جوادی پس از پیاده شدن از کامیون ما را گم کرده بود ، محمّدپور را هم در جایی تأمین گذاشته بودند و بطوریکه بعداً مطّلع شدم عبدالهی هم در همان فاصله سیم های خاردار تا پشت خاکریز شهادت را برگزیده بود . مهمّات گرفتم و به انتهای خاکریز رفتم . در این فاصله 5 نفر از برادران وارد کانال شده بودند ، جلو رفتم ، در این حال یکی از برادران گفت : حسین مجروح شد . با دلی مملو از غم و اندوه گفتم : او را جمع خواهند کرد . برویم . دیگری گفت : نمی دانم نیروهایی که جلوی ما هستند خودی هستند یا دشمن . گفتم : یکی از برادران سریعاً در پشت خاکریز از فرماندة گردان بپرسد آیا قرار است نیروی خودی از طرف مقابل با ما دست بدهد یا چیز دیگر . در همین گفتگو بودیم که دیدم از پاهای خودم خون می ریزد ، ظاهراً همان افرادی که در داخل کانال بودند عراقی هایی بودند که به طرف ما تیراندازی کردند . برادرها کمک کردند من به پشت خاکریز آمدم . جریان را برای فرماندهی گردان گفتم و خودم به آهستگی به طرف اورژانس رفتم که مجدّداً با اصابت ترکش خمپاره به سینه ام بر روی زمین دراز کشیدم . من دیگر حسین عجم آن پاسدار دلیر و شجاع و الهی و مرد تقوی را ندیدم و آنچه از هنگام شهادتش برایم نقل کرده اند این است که فرماندهی گردان به او می گوید : حسین مقاومت کن که تو را به اورژانس برسانیم و او طبق معمول با آرامش کامل در حالی که بشدّت مجروح شده بود با همان لهجة محلّی می گوید : «خب حسن مقاومت مکنم » .»
ثبت دیدگاه