خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از صغری عجم : حسین از جبهه تلفن کرد و گفت : چه کار می کنید ؟ از ما راضی هستید ؟ گفتم : بلی . گفت : تا یک چند روز دیگری می آیم و چند روز بعدش جنازة شهید را آوردند . خوابی دیدم و گفتم : بیا خونی کنیم . بابایش گفت : خیلی خوب اگر بیاید خون خواهیم کرد و همان خواب درست درآمد . در همان خواب گفت : مادر ! داخل خانه گریه کنی . در مجلس خودت خرما پخش کنی امّا بازهم طاقت نمی آورم که گریه نکنم .
ثبت دیدگاه