محبت و مهربانی
به روایت از طاهره عجم : دفعه ای آخری که می خواست به جبهه برود شب جایی رفته بودیم موتورش تو راه ماند و خانه علیرضا عجم گذاشت صبح رفت موتورش را بیاورد دیدم دیر آمد وقتی آمد پرسیدم چرا دیر کردی الان ماشین ها می روند گفت: رفتم همه ای جاها زیبد را دیدم من به شوخی گفتم سیر شدی از توی کوچه های زیبد؟ گفت: از هر چه سیر شوم از تو و زینب سیر نمی شوم.
ثبت دیدگاه