شجاعت و شهامت
به روایت از سیدرضا داورپناه : در عملیات کربلای5 شب سوم عملیات نیروهای گردان امام صادق (ع) در فلکه امام رضا در شلمچه پیاده شدند بعد پیاده حرکت کردند. در مسیر چند خمپاره به ستون اصابت کرد و تعدادی از برادرها شهید شدند. سر و ته ستون جمع شد و ادامه یافت تا اول جزیره بوارین که ما رسیدیم به نهرخین بعد از نهر خین که رد می شدیم رسیدیم به خانه ها ی روستایی و یک کانالی بود که این وصل می شد به شهر دو عیجه عراق که مرکز استحکامات ارتش بعثی بود خوب قرار شد نیروها ی کادر رسمی تکلیف بشوند براساس برنامه ای که از قبل قرار شده بود برادر حسین عجم فرماندهی دسته ویژه عملیات را پذیرفت این دسته برنامه اش این بود که قبل از این که نیروها گردان به خط بزنند تا آنجایی که می توانند خودشان را به دشمن نزدیک کنند و سنگر های تیر بار و استحکامات اولیه ای که می توانست نیروها را تهدید کند منهدم بکنند و بعد نیروها وارد عمل بشوند خوب ایشان با عبور از نهر خین از کناره رود به صورت آویز از روی پل خودشان را در زیر آتش دشمن به آن طرف رساندند و باعث روحیه نیروها ی دیگر شده بودند و مابقی ستون را جمع کردیم که یکی از گروهانها در وسط نخلستان شب تاریک ارتباطش قطع شده بود ما آنها را سر جمع کردیم آمدیم از آنها عقب ماندیم وقتی از روی پل رد شدیم درگیری شروع شده بود یعنی از قبل دشمن به سمت ما تیراندازی می کرد ولی از سمت ما به آنها تراندازی نمی شد موقعی که بچه ها رو در رو درگیر شدند من چون در حالتی بودم که فقط فکر می کردم که نیروها را به یک جایی هدایت بکنیم خصوصا یک کانالی بود که آن تیربار عراقی را از پشت بزنیم در همان حین که می رفتیم دیدم یک تیر خورده و افتاده و باز مرا می گوید نگاه کردم دیدم شهید بزرگوار حسین عجم است و در حالت مجروحیت که تیر به شکمش خورده بود فقط می گفت یا ابوالفضل یا زهرا یا حسین و من بالای سرش رفتم و حالش را پرسیدم که دیدم جز یاد ائمه یاد دیگری و صحبت دیگری نداشت من به ایشان گفتم سعی می کنیم شما را با وجودی که در زیر اتش شدید قرارداشتیم که تحرک و جابجایی برایمان مشکل بود صدازدم دونفر امدند با برانکارد ایشان را گذاشتند روی برانکارد که در همان لحظه که بحث گذاشتنش بود نیروهای بعثی از داخل همان کانال که وصل بود به خانه های گلی که وصل می شد به شهرک دوعیجی تهاجم را علیه نیروهای ما شروع کردند دیدم نیروها عقب گرد کرده و دارند برمی گردند پرسیدم چی شده؟گفتند بعثی ها حمله شان شروع شده و دیدم که شدت آتش در طول کانال زیادتر است در همان لحظات حسین را به خدا سپردم و گفتم حسین جان سعی می کنیم تو را به هر شکلی شده از این معرکه بیرون ببریم ان شا الله به بیمارستان می رسی مساله ای نیست توکل به خدا کن ایشان فقط داشت یازهرا یا ابوالفضل و یا حسین می گفت که ما به علت ان اظطراری که پیش امد تیربار یکی از برادرها را گرفتیم و در ادامه ای کانال سدی از اتش را درست کردیم و بقیه عراقی ها را مجبور به عقب نشینی از داخل کانال کردیم که این زد و خورد تا شب ادامه داشت در پا تکهای متعدد شان در صبح و ادامه درگیریها موقعی که من متوجه شدم که ایا فرصت برایم پیش نیامد که حتی فکر بکنم احوال ایشان یکی از برادرها به من گفت که فلانی متاسفانه ایشان به شهادت رسید انجا من نتوانستم برایش کاری انجام بدهم وقتی امدم دیدم به شهادت رسیده است .به دوستان گفتیم : موقعی که پاتک دفع شد در یک فرصتی که پیش امد بیائید و شهدا را بیاوریم اینور خاکریز و یکی دو شهید را اوردم . از فرط خستگی و بی حالی حتی شهدا افتادند روی بدن مان نمی توانستیم شهدا را جمع و جور کنیم که بگذاریم کنار در همان مسیر که من در آخر برمی گشتم از شهید عجم متوجه نشدم که ایشان را عقب آوردند یا نیاوردند.
ثبت دیدگاه