تدبیر نظامی و مدیریت
به روایت از صفرعلی باغبانی : یادم می آید از مشهد که به جبهه اعزام شده بودم ، این بزرگوار در پادگان مرا دید و گفت : آقا بیا اینجا ، باهم رفتیم . گفت که : آقا ، این بچّه ها زیر نظر شما و من را به بچّه ها معرّفی کرد که آقا ایشان موقّتاً سرپرست شما است هر کاری که دارید به این آقا مراجعه کنید . من هم گفتم : خیلی خوب تصوّر من این بود که الان می گوید : فلانی بیا این پتو را بگیر به این بچّه های بسیجی بده یا این غذا را بردار به آنها بده ، دیدیم نه ایشان من را معرّفی کرد و تمام شد . از طرفی شب هم نزدیک بود و نیروها نیاز به آسایشگاه ، پتو و غذا داشتند . همة اینها من را می شناسند . در صورتی که من با خود این بزرگواران تازه به منطقه آمده و به هیچ چیز وارد نیستم ، این طرف و آن طرف . خلاصه حدود ساعت 9 شب این بزرگوار را پیدا کردم و گفتم : برای این نیروها چکار کنم ؟ مقداری کمکمان کرد ، ولی نظرش این بود که باید در رابطه با مشکلات محیط کاری خودت و قسمت تحت نظرت خودت حتی الامکان تلاشت را بکن و مشکلات را رفع کن اگر نهایتاً گیر کردی ما می توانیم کمکت کنیم و مساعدت نمائیم .
ثبت دیدگاه