خاطرات جنگی
به روایت از زهرا عباسی عنبرکه : برادرم از خاطرات جنگ تعریف می کرد و می گفت: یک شب با یکی از دوستان جهت شناسایی می رفتیم نمی دانم چه شد که دوستم به مانعی برخورد کرد و پهلویش زخمی شد. کنار آبی بودیم و او به خاطر اینکه صدایش درنیاید و ناله نکند سرش را زیر آب فرو کرد، بعد که متوجه شدم، دیدم همین طور که سرش زیر آب بوده شهید شده است.
ثبت دیدگاه