شناسه: 155914

عشق به جهاد

راوی فاطمه دانشمندی : روزی علی آمد و گفت : مادر ، از تو خواهش می کنم که با من بیایی تا برویم شناسنامه ام را عکس دار کنم . با هم به ادارة ثبت احوال رفتیم و با هزار خواهش و تمنا رئیس اداره نامه ای نوشت . نامه و عکسها و شناسنامه را دادیم و فوراً شناسنامه را عکس دار کردند . پسرم اینقدر خوشحال شد که صورتش مثل گل شکفت . فردای آن روز برگه آورد و گفت : مادر همین را امضا کن . گفتم : بگو پدرت امضا کند . فوری رفت و یک ماژیک را خراب کرد و انگشت مرا جوهری کرد و گفت : اینجا را انگشت بزن . من هم همین کار را کردم .خیلی خوشحال شد . روز بعد گفت : مادر یک دست لباس برایم بیاور گفتم : مگر می خواهی کجا بروی ؟ گفت : می خواهم بروم خرمشهر . گفتم : مادر جان ، تو نمی توانی اسلحه برداری ، آن وقت پیش فرمانده ات خجالت می کشی . گفت : اصلاً هم خجالت نمی کشم ، چون می توانم آب بدهم ، غذا بدهم . و به همراه چند تن از بچه های همان روستا عازم جبهه شد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه