شناسه: 155915

عشق به جهاد

راوی فاطمه دانشمندی : یکی از همرزمان علی برایم تعریف کرد و گفت: علی ده روز بعد از اینکه ازدواج کرده بود به جبهه آمد. ما همه نمازمان را خوانده بودیم و داشتیم ناهار می خوردیم که یکی از بچه ها با عجله به اتفاق سه نفر دیگر از نیروهای رزمنده آمدند و گفتند: می دانی چه شده؟ گفتم: نه. گفتند: این ماشینی که دارد می آید راننده اش عباسی است. به جلوی ماشین دویدم دیدم بله عباسی است و یک جعبه شیرینی هم آورده. شیرینی ها را تقسیم کردیم و به او هم تبریک گفتیم. بعد او با حدود بیست نفر دیگر به خط مقدم رفتند و شب بعد ایشان به شهادت رسیدند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه