شناسه: 155916

عشق به جهاد

راوی فاطمه دانشمندی : یک روز وقتی قطار وارد راه آهن مشهد شد . یک نفر پاسدار پیاده شد . نوه های عمویم همه آمده بودند و دور آن پاسدار را گرفته و روبوسی کردند . من همینطور آنجا ایستاده بودم . عمویم آمد و گفت : اگر آمدی نان بگیری برایت بگیرم . گفتم : نه ، من منتظر هستم تا از این پاسدار از احوال علی جویا شوم . در فرصتی مناسب جلو رفتم و از پرسیدم ، شما علی عبّاسی را در قطار ندیده اید ؟ گفت : نه ، یک عبّاسی داشتیم که رفت کردستان . با قطار ما آمد ولی نمی دانم چکار شد که به کردستان و ایلام و آن طرفها رفت . نگران نباشید او هم فردا یا پس فردا خواهد آمد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه