عشق به جهاد
راوی مهین عباسی عنبرکی : دو چیز از شما می خواهم! آخرین باری که به مرخصی آمد و قصد عزیمت داشت ، مادرم جلو رفت و ایشان را در آغوش گرفت و سخت روی قلبش فشرد ، و در ادامه گفت : چه زود از کنارمان می روی ؟! ایشان در جواب گفت : آری مادر جان ! زود می روم اما به معبد می روم ، معبد شیران ، معبد عاشقان ...! مادر گفت : من هم راضیم برو پسرم خدا به همراهت ! ایشان گفت : مکتب توحید ، مکتب جهاد و ایثار هست . زمان فرمان امام حسین (ع) است . امروز امام حسین (ع) در برابر یزید لشکرهایش را صف آرایی کرده و اگر من در سپاه امام حسین (ع) نباشد ، چگونه این ذلت را در زندگی تحمل کنم ؟! مادر گفت : پسرم ! تو همچون عباس باش و هر گز حسین را رها مکن! من دعایت می کنم و از خداوند توان بیشتر و شجاعت علی (ع) برایت آرزو می کنم ! ایشان گفت : اگر شهید شدم دو چیز از شما می خواهم : 1- گوش به فرمان امام باشید و در راه اهداف امام قدم بردارید . 2- از صبر ، کمر بند عزت بسازید و ... در برابر مصیبتها و مشکلات زندگی صبر و شکیبا باشید ، و با صب خود مشتی محکم و آهنین بر دهان پست فطرتان بزنید ... ... در فراق من نگریید و سیاه نپوشید تا دشمن شاد شود . اگر دلتان درد گرفت . بر فرار شهداء بروید و آنجا بگریید ، آنوقت درد خود را آرام خواهید کرد . من از شما خواهش می کنم که اطلاعات کننده فرمان امام باشید و آنرا واجب شرعی بدانید ...
ثبت دیدگاه