عشق به جهاد
راوی زهرا عباسی عنبرکی : یک روز که پدرم و برادرم به مسجد رفته بودند، برادرم آنجا به او می گوید: پدر، ببین فلانی که از من کوچکتر است پدرش رضایت داده که به جبهه برود. اما شما که همه مسائل را خوب می فهمید به من اجازه نمی دهید به جبهه بروم. پدرم به او گفته بود شما برو اگر مسئولین اجازه دادند من حرفی ندارم.
ثبت دیدگاه