شناسه: 155923

شجاعت و شهامت

راوی فاطمه دانشمندی : یک روز پسرم گفت : مادر ، می خواهی به کردستان بروم . گفتم : علی ، کردها تو را می کشند ، چرا می خواهی بروی ؟ گفت : نه ، مادر جان می خواهم بروم . یک سال در کردستان در کنار شهید کاوه خدمت کرد . در آنجا همان طور که مهمات را از راههای صعب العبور به روی کوه می بردند در اثر اصابت خمپاره شکم قاطر پاره شد و در نیمه راه پای علی هم مجروح و در بیمارستان تبریز بستری می شود ، بعد از مدتی به بیمارستان تهران منتقل می شود .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه