شناسه: 155944

حرمت والدين

راوی فاطمه دانشمندی : مدتی بعد از رفتن علی به جبهه ، یک شب خواب دیدم که پیک نیک از لب طاقچه خانه مان افتاد و خاموش شد . آن روز تا عصر گریه می کردم مدتی گذشت تا اینکه باز مجروح از جبهه برگشت و تحت نظر پزشک درمان شد . بعد از اینکه حالش بهتر شد ، من و عمه اش را برای زیارت به قم و شاه عبدالعظیم و مسجد جمکران برد و گفت : مادر جان شیرت را حلالم کن . انشاء الله عمه ام هم از من راضی باشد چون او هم زحمت من را زیاد کشیده است ، تمام مدتی که در مکانیکی مشغول به کار بودم در خانه آنها زندگی می کردم . پس از جبهه اعزام شوم . خاله اش گفت : خاله جان ، یک عکس یادگاری به من بده . علی می گفت : سه جور عکس دارم کدام را می خواهی ؟ لب طاقی ، پوستری ، عکسی می خواهی که در خانه تان بفرستم . خاله اش به صورت خودش زد و گفت : این چه حرفی است که گفتی ؟ من عکس می خواهم یادگاری توی طاقچه بگذارم . علی گفت : چون من می خواهم به منطقه بروم ، هر اتفاقی ممکن است پیش بیاید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه