شناسه: 155956

حرمت والدين

راوی محمد اسماعیل عباسی عنبرکه : یک روز به او گفتم : بیا دامادت کنیم . علی هخم هایش را در هم کشید و گفت : من هنوز 18-19 سال بیشتر ندارم دامادیم نیست . بگذارید تا یکی دو سال دیگر تا انشاءا... کربلا را بگیریم . آن وقت مرا داماد کنید . گفتم : دختر تو را دوست دارد . گفت : پدر جان ، اگر تو بگویی خودت را در چاه بینداز همین کار را می کنم . حالا که تو می خواهی من هم قبول دارم به یک شرط که شما به خانواده عمویم بگویی که پسر من شاید شهید ، مفقود ، اسیر یا معلول بشود . اگر باز هم راضی شدند من هم راضی می شوم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه