شناسه: 155963

امر به معروف و نهي از منکر

راوی محمد اسماعیل عباسی عنبرکه : داماد خاله ام گفت: برای آوردن جهیزیه (همسر شهید) از گلبوی وانتی لازم است. دو سه تا از اقوام هم پیکان داشتند. جهیزیه یکی دو تا قالی و یکی دو دست رختخواب و ... بود که شماره کردند. همسایه ما که اهل تسنن بود گفت: من جهاز را می آورم. من و شهید سوار وانت شدیم و به راه افتادیم. از پشت سر ما خاوری به سرعت می آمد که یکدفعه راننده ما ترمز کرد و ماشین چند بار به این طرف و آن طرف جاده رفت. شهید که خود گواهینامه داشت گفت: بابا این خیلی بی هوا رانندگی می کند و شروع کرد به آیت الکرسی خواندن. ماشین دوری زد و ایستاد. همراهان عروس و عروس از پشت سر شروع به گریه کردند. شهید به من گفت: بابا ببین اگر همین جا می مردیم بیهوده مرده بودیم. بگذارید من به جبهه بروم. راننده خاور رسید و به راننده ما گفت: تو که گاری نمی توانی برانی چرا با این سرعتی که ماشین ها می آیند یک مرتبه ترمز کردی؟ راننده ما چیزی نگفت. بالاخره براه افتادیم. اما شهید دائم در طول راه آیت الکرسی می خواند و می گفت: نزدیک بود که بیهوده بمیریم. موقعی که به منزل رسیدیم گوسفندی کشتیم و جهاز را با صلوات وارد منزل کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه