شناسه: 155983

توجه به امور معنوي

راوی زهرا عباسی عنبرکه : وقتی رفتیم خانمش را از روستا بیاوریم ایشان خانمش و چند نفر دیگر از خانم ها را سوار یک پیکان کرد و فرستاد . زمستان بود و هوا سرد . یک وانت گرفتیم که گوسفندی را که پدرم گرفته بود خون کنیم سوار کنیم . برادیم من و یک خانم همراه ما را جلوی وانت سوار کرد و گفت : شما جلو بنشینید که سرما نخورید و خودش با پدرم گوسفند را عقب وانت گذاشتند و سوار شدند به سه راهی تربت ، نیشابور که رسیدیم ماشین سر خورد و دور خودش چند دور چرخید . یک کامیون ده تن هم به سرعت به طرف وانت ما آمد . ما گفتیم : الان است که ماشین ما به کامیون بخورد و یا اگر راننده متوجه نشود یا ترمز بگیرد دیگر ما رفتنی هستیم . کامیون آمد و حدود یک متری وانت ترمز کرد و ایستاد و به راننده وانت گفت : مرد حسابی شما که می دانید زمستان است و جاده لغزنده چرا زنجیر چرخ نبستی؟ انسان وقتی می داند راه خطرناک است باید پیش بینی کند . الان اگر من هواسم نبود چند نفر دیگر راهم به کشتن داده بودم به خاطر سهل انگاری شما . راننده وانت گفت : ما چنین قصدی نداشتیم . ایشان همسایه است و رو انداخته به خاطر اینکه ایشان خیلی خوب است و به ما خوبی کرده نتوانستیم رویشان را زمین بگذاریم . شبی آمدند و اطلاع دادند و من فرصت نکردن که امکانات رافراهم کنم . بالاخره به خانه آمدیم و برادرم گفت : الهی شکر که خداوند نخواست که یک چنین مرگی داشته باشیم .دوست دارم که در جبهه باشم و شهید شوم . می دانی من در ماشین چی خواندم که خدا ما را از این خطر نجات داد ؟ گفتم : نه ، گفت : آیه الکرسی خواندم . همیشه می گفت : وقتی می خواهید از خانه بیرون بیائید وشو بگیرید و آیه الکرسی را بخوانید و من آیه الکرسی را خواندم و همین طور که از خدا خواسته بودم خدا هم نخواست که یک چنین مرگ دلخراشی داشته باشیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه