شناسه: 155984

احساس مسؤليت

راوی زهرا عباسی عنبرکه : یکسری من و مادرم به دیدن برادرم به مشهد رفتیم. او گفت: که صاحبخانه خانه اش را در اختیار او گذاشته و کلید دو باب مغازه را هم به او سپرده است. مادرم گفت: تو چطور مسئولیت مغازه ها را قبول کردی؟ تو فقط 13 - 12 سالت بیشتر نیست. برادرم گفت: آنها مسئولیت من را قبول کرده اند و مثل پسر خودشان با من رفتار می کنند. وقتی خانم غذا را درست می کند، اول برای من می کشد بعد به پسرش می دهد. من چطور می توانم مسئولیت قبول نکنم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه