شناسه: 155985

احساس مسؤليت

راوی ن. م رحیمیان : درب مغازه یکی از رفقا بودم که آقای عباسی آمد و مرا صدا زد. از مغازه بیرون آمدم و چند لحظه ای فکر کرد و رفت. بعد که مرا دید گفت: می دانی آن موقع برای چه صدایت کردم؟ می خواستم به حمام بروم و چون اسلحه همراه داشتم می خواستم آن را به شما بسپارم ولی دیدم در مقابل همسایه ها نمی شود. گفتم: نکند باعث مسئله ای شود و به هر حال به هر مشکلی بود از حمام کلید گرفتم و به حمام رفتم و با دلهره درب را از داخل قفل کردم. ایشان معتقد بود که نباید کسی را به فکر و خیالات انداخت.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه