شناسه: 156056

شجاعت وشهامت

به روایت از حسین صبور : خلوت حاجیان سبز پوش آهنگ مناجات چهل کاروان و بوی سپند با ذکر یک صلوات امواج طوفان زده شب را روشن ساخته بود . طوفان خمپاره های لشگر شیطان از هر سوئی خاکریزهای پاک لشگر ایمان ، بیهوده شب را روشن می شکافت . راه شهادت باز بود ، پیشتازان به سمت وصال آماده نوشیدن عسل مصفی . جاده خندق که تا دو ساعت قبل از آن دست عراق بود ، در زیر آتش توپخانه دشمن روشن شده بود . ما با هادی جلو می رفتیم . خط آتش بسیار ترسناک شده بود . آنقدر وحشتناک بود که شجاع ترین انسانها هم خود را بر روی زمین می انداختند ، ولی هادی خونسرد به جلو می رود و ناگهان ایستاد. هادی اینجا جای ایستادن نیست . ناگهان متوجه شدم بادگیری از روی زمین برداشت و با آرامش غمناک گفت : این بادگیر را روی بادگیر خودم پوشیدم. حیف که اینجا افتاده است . هادی گفت : حاجی تمام بچه ها را به پشت خاکریز منتقل سازید تا ببینم وضعیت چه می شود . همه بچه ها را فرستاده و گوئی اسراری و صحنه هائی قرار بود اتفاق بیفتد که هر چشمی لیاقت دیدن آن را ندارد. به یکی از بچه ها گفت : پیکر شهید مهدی نیک نفس را هم به عقب ببرید . گوئی دیگر پیکری نمانده بود . در واقع در عملیات بدر واحد تخریب که هادی مسئول بود موفق به آوردن پیکرها به عقب شده بود . هادی همه را به عقب فرستاد و رفت . گفتم کجا ؟ گفتا به خون گفتم چرا ؟ گفتا به جون گفتم که کی ؟ گفتا کنون گفتم مرد : خندید و رفت - خندید و رفت محمد هادی رفت بالهایش را باز کرد در شکوه آن شب ، شب قدری که یاد آور شهادتش بود . از خود به یادگار گذاشت . در واقع هادی با رفتنش شجاعت و اخلاص را تفسیر کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه