شناسه: 156064

پیش بینی شهادت

به روایت از حسین صبور : زمان عملیات کربلای 5 شب به ما گفتند : در عملیات بودیم که بروید و نیروهای گردان را بیاورید . یعنی شب قبل از عملیات توی خط بچینید . ما رفتیم نیروهای گردان را که توی مدرسه رفته بودند ، بیاوریم . این طرف نیروهای گردان هم نیروهای تخریب بودند رفتم دیدم توی یک اتاق 3*2 بچه های تخریب خوابیدند . هادی عباسی مقدم هم بود ، همه را از خواب بیدار کردم . گفتم بلند شوید . چرا خوابیده اید ؟ گفتند چرا بیدار می کنید ؟ از خواب بیدار کردم و گذاشتم رفتم . گفت : بلند شوید امشب عملیات است . شما خوابیده اید، رفتم دنبال کار خودمان فردا تقریبا اذان صبح را که گفتند ما از خط آمدیم و رفتیم توی چادر مرکز پیام یه چرتی بزنیم . وقتی از خواب بیدار شدم گفتند : هادی عباسی دنبالت می گردند . گفتم دیدی به خاطر اینکه دیشب از خواب بیدار شان کردیم . این می خواهد گوش ما بگیرد چون هادی تعارف نداشت و تنبیه می کرد . گفتم : هادی می خواهد ما را تنبیه کند یک دلم گفت برو خط که اصلا هادی را نبینی و یک دلم گفت : این تنبیه که هست حالا امروز نگفت فردا انجام می شود. برویم ببنیم چه کار دارد . با خنده آمدم . دقیقا یک ساختمانی بود . پشت ساختمان دفتر تخریب بود. بچه های تخریب گفتند که هادی آنجاست. به محضی که وارد سنگر خواستم بشوم ، هادی بلند شد و به طرفم آمد و گفت بیا بیرون . دست ما را گرفت و خیلی مهربان مثل کسی که خداحافظی کند با یک حالتی دست ما را گرفت و آورد بغل دیوار که آفتاب هم می تابید . نشستیم و تبسمی کرد و گفت : من شهید می شوم . سه تا سفارش به ما کرد : او گفت : تسبیح آزمون را گم کردم . یک تسبیح برایش بخر . گفتم چشم . گفت : به آقایم هم یک جوری بگو . به خانمم هم این مطلب را بگو. به این مطلب آخر که رسید . من یگ نگاهش کردم دیدم که اصلا شوخی ندارد. گفتم هادی شوخی می کنی و یا جدی می گوئی . گفت : نه . گفتم : هادی تو از کجا داری این حرف را می زنی . گفت : تو می مانی . گفتم که : این حرف طبیعی نیست . گفت : مطلب سوم را بنویس . گفت نه : تو برو گفت : گفتم که نه بنویس . گفت خودت بنویس تا من امضاء کنم . گفتم من نمی نویسم . اصلا می خواستم یکی توی گوشش بزنم . که این حرفها نزند ولی خوب نمی شد . نمی دانم وقتی هادی جدی بود دیگر نمی شد . گفتم : هادی جان من نوکرتم . بنویس . حالا ببینم همین جوری با هم صحبت کردیم و مرا صدا زدند ، رفتیم خط دقیقا یادم است که شب عملیات 5 دقیقه ای قبل از عملیات مهدی و شما بودید که عکس می گرفتید . توی نقطه نهائی مهدی ابطحی را من صدایشان کردم . گفتم که بیایید یک عکس دست جمعی با هم برداریم . قبل از حرکت محمد حسین کرابی گفت : که بیا یک عکس برداریم و یک پلاکی درست کرده بود . گردنش و عکسش را پرس کرده بود . گفتم این برای چه است . گفت : توی آب هور جنازه ه ام می ماند و یک روز اگر بیدارم کردید این را برای مادرم ببرید . همین طور شوخی می کردیم و عکس بر می داشتیم . آقای یوسفی را دیدیم . کو هادی ؟ گفت : هادی یک جوری است . ما نیاوردیمش توی خط . با آقای بهشتی توی تاکتیکی گذاشتیمش . دیگر ما شب اول را خط رفتیم و حدود آخرهای شب عقب برگشتیم که یک گردان را ببریم . آقای بخارائی گفت : که لازم نیست زحمت نکشید و فعلا بنشینید . نماز صبح بود . همان موقع که اذان را گفتن ما نماز خواندیم و بلافاصله رفتم پهلوی آقای بهشتی . دیدم که نه ماشاا.... هادی خواب است و سمندری و بهشتی هم خواب است. ما که رفتیم . صحبت کردیم و بیدار شدند . همین طور داشتیم شوخی می کردیم که توی بی سیم ما را خواستند . رفتیم آقای بخارائی گفت : گردان را بردار و برو . گردان را بردیم به خط و دیدیم که خط ساکت و آرام است . یک ساعتی درگیر بودند ، بچه های ما هم که رفته بودند توی بوارین بیرونشان کردند . آمدیم این ور و ساکت و آرام هیچ کی به هیچ کی نبود . دیگر ما گفتیم چه کار کنیم . گفتیم همه نیروها را بچینید . اینجا پدافند باشد . تا ظهر ما هم نیروها را چیدیم و از بیکاری یک کوله پشتی برداشتیم و این سرنیزه ها و فین بچه های غواصمان را که افتاده بود اینها را جمع کردیم و همان جوری قدم می زدیم که پیام دادند که بیایید . عقب رفتیم . عقب گفتند که لشگر نصر توی شلمچه عمل کردند و موفق بودند . باید جمع کنیم و برویم آن طرف . خیلی خوب . من این سر نیزه های بچه های غواص و فین های آنها را حیف است . به هم سنگر بچه های تخریب که آنها برای غواص ها ببرند . آقای بخارائی گفتند : ببرید عیب ندارد . من رفتم باز بدلیلی که از هادی نگران بودم ، می خواستم ببینم که واقعا خط نرفته است . رفتم دیدم که ماشا ا... دور هم هستند و بگو بخن و شوخی است ولی دیدم هادی گرفته است . یک چائی جلوی ما گذاشتند به همراه بیسکوئیت . پرسیدم که چرا گرفته ای . گفت : حسن شاید شهید شده . خبر داری . گفتم ها . من می خواستم که به هادی نگویم . اول هم روحیه ام را شاد نگه داشتم . می خواستم اصلا هادی نفهمد که حسن شهید شده . چون من جنازه حسن را توی کانال دیدم ولی نتوانستم بیاورمش . یک نفری را صدا کردیم که کمک کند و آن گفت : می بریم خط دست خودمان است و می ماند و فکر ما می خواهیم به خاطر همین جنازه شهید از خط فرار کنیم . گفتیم بابا این حسن شاد است . از دوستان ما است . بگذارید ببریم این طرف خاکریز . ولی من که برگشتم جنازه را ندیدم . آنقدر تیز فرار کردیم که جنازه را ندیدم . حدسم این بود که بردن ولی بعد فهمیدم که نه جنازه هنوز مانده است . هادی می خواست که به ما نگوید : گفتیم که نه ما خبر داریم . همان جوری نشستیم و چای می خوردیم و تقریبا خوشحال رفتیم و گفتیم : خوب الحمدا... که اینجا به خیر گذشت . هادی اینقدر نگران بود . ما هم آمدیم تاکتیکی نو سید علی ابراهیمی را دیدم . گفت فلانی : شما لباسهایت خونی است . بیا برویم یگان دریایی توی گردان بچه های نوح حمام دارند . یک حمامی برویم . چون باید شب گردان را ببریم کمک بچه های نصر دیگر ما می رویم حمام و لباسهایمان را عوض می کنیم . اذان را که گفتند از یگان دریائی راه افتادیم و آمدیم پل نو . رسیدیم 5 دقیقه ای نشد . دیدم که در سنگر شهید جلیل که خدا درجاتش را عالی کند ایستاده بود . تاریک هم بود. دیدم او گرفته بود و صورتش هم قرمز شده بود . وقتی گریه می کرد این صورتش یک حالتی می گرفت . فهمیدم که یک خبری شده است . گفتم برادر جلیل چه شده است . گفت : بیا هادی را ببین . کلمه هادی را که گفت : من هم آمدم بیرون فکر کردم که هادی کاری دارد . ماشین آمد . دیدم شهید هادی عقب ماشین دراز کشیده پایش روی زانوی آقای خلیل نژاد بود و کلاه آهنی هم سرش بود. آقای بهشتی این طرفش نشسته بود و آقای رحمتی آن طرف . هیچ خونی هم دیده نمی شد و دیگر بادگیر داشت . خونریزی اصلا دیده نمی شد . گفتم اینها یک طرحی برای من کشیدن . گفتم که بلاخره اینها این مردم آزارند . می خواهند یک جوری طلافی کنند . گفتم که من کتک را خوردم . رفتم روی سپر عقب تویوتا و همین جور خودم را انداختم روی هادی گفتم بگیرمش قبل از آنکه کتک را بخوریم . دستم که به هادی رسید دیگر یادم نیست که بعدش چی شد . ولی دیدم هادی شهید شده است . دیگر ما رفتیم عملیات کربلای 5 طرف شلمچه پشتیبان لشگر 5 نصر و یک محور تحویل گرفتیم . شب اول من با حاجی شریفی رفتم گردان کوثر را بردیم و متاسفانه کاری از پیش نرفت و فقط محور را گرفتیم. فردایش یک تکه ای در روز ادامه عملیات را دادیم و شبش برگشتیم سر جای اول روز چهارم که رفتیم توی شهرک دوعیجی عراقی ها یک پاتک کردند و برگشتیم . موقع برگشت من مجروح شدم و دیگر مرا آوردند تهران ، تهران قبول نکرد مرا قائم شهر بردند . از قائم شهر با سبزوار تماس گرفتیم . گفتند امروز شهید محمد هادی عباسی تشییع شد . وقتی سبزوار رسیدم تلفن زدم بچه ها آمدند دنبالم . شب هفت هادی بود . دیگر وظیفه خودمان دانستیم و اول رفتیم خانه شهید هادی 10 و 15 روز بعد هم یک شب رفتیم خانه شان گفتیم بالاخره هادی وصایایی به ما کرده و ما هم قول داده ام بهش عمل نکنم و اصلا به زبان نیاورم . گفتم ایشان این دو مطلب را گفته و مطلب سوم را هم داشته که من قبول نکردم . گفتند : بله ایشان در وصیت نامه همین سه مطلب را بیشتر ندارد و در جعبه ای بوده که بچه ها به خانه اش رسانده بودند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه