شناسه: 156075

لحظه و نحوه شهادت

به روایت از حسین بهشتی : یادم می آید شب شهادت هادی عباسی من کنارش بودم . یادم نیست شب اول و یا دوم عملیات کربلای پنج بچه ها و ما عمل کردند موفق نشدند. یک احتمال داشت که عراقی ها بیایند ما توی شهرک ولی عصر بودیم . از خرمشهر به سمت شلمچه فرعی دوم یا سوم که سمت چپ می رود شهرک ولی عصر که خط جلویش هم خط نهر خین و نوک جزیره بوارین عراق بود . یادم است به محض این که شب دوم عملیات سمت ما تقریبا ناموفق بود و احتمال می دادند که عراقی ها از توی بوارین بیایند . توی شهرک ولی عصر ما خیلی مهمات برده بودیم . توی شهرک ولی عصر و تقریبا یک زاغه کوچکی درست کرده بودیم . توی شهرک ولی عصر هادی عباسی مقدم آمد گفت باید برویم این مهمات را برداریم با تویوتا ببریم . عقب راننده تویوتا هم آقای محمد خلیل ن‍‍ژاد بود. آمدیم ماشین را زدیم عقب خانه توی خانه ای که سقف آن را دو سقفه اش کرده بودیم یک اتاقش را تو سقف دوم که پایین باشد زیرش مهماتمان را گذاشته بودیم . مین ها و چیزهای مختلف دیگر ، ماشین را زدند دنده عقب تو آن خانه نمی شد از پشت دیوار خانه ، دیوار خراب شده بود . گلوله خیلی می آمد توی شهرک ولی عصر. فقط از پشت سرمان گلوله نمی آمد. از چپ ، روبروی ما گلوله می آمد . از راست ما گلوله می آمد . درست مثل نعل اسبی بود تویوتا را از پشت زدند . پشت دیوار خانه که دیوار خراب شده بود ته تویوتا را باز کردند . من رفتم روی تویوتا مین ها را که می آوردند ، می گرفتم . می گذاشتم عقب تویوتا . هادی مین ها را به من می داد . ترسناک و خطرناک بود . هیچ جان پناهی هم نبود. روی تویوتا واقعا دلهره دارد . از همه طرف هم تیر می آمد . تیرها هم توی شب رسام بود . یک چند دقیقه ای من مین گرفتم و گذاشتم و خسته شدم . آنها سه نفر بودند که مین ها را پای ماشین می آوردند . من یک نفری می گرفتم و می گذاشتم بالا و بعد از چند دقیقه ای که گذشت هادی به من گفت : حالا تو پایین بیا و من بروم بالا . من هم ته دلم از خدا خواستم اگر چه پایین هم تیر می آمد اما خطرش کمتر بود. تا هادی گفت بیا پایین من می روم بالا خوشحال شدم . آمدم پایین گفتم یک چند دقیقه ای از تیر در امان هستم . داشتم مین را می گرفتم و به هادی می دادم . در یک لحظه مثلا شاید کمتر از پنج دقیقه که دو تا مین را آمدم هم به دست هادی بدم ، هادی کمرش را خم کرد که از من بگیرد یک تیر از سمت چپ آمد درست خورد به پهلویش یک تقه ای هم کرد و یک آخ گفت . بعد دیگر مین ها بین دست من و او به هوای اینکه او گرفته افتاد عقب تویوتا بود . هادی خودش را از تویوتا پایین انداخت که بیاید کنار به زمین بچسبد . دیگر وقتی آمدیم بالای سرش بادگیر هم داشت خونریزی خیلی کرده بود . هادی را انداختیم عقب همان تویوتا محمد گاز را گرفت . بردمش اورژانس که نیم ساعت بعدش آمد و گفت : تیر درست خورده بود توی قلبش . یعنی هادی در جا شهید شده بود . آن لحظه هم که خودش را از تویوتا پایین انداخت یک حسینی گفت .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه