شناسه: 156239

اجازۀ پدر

به نقل از پدر شهید: براي مرخصي آمده بود. هنوز دو سه روزي از آمدنش نگذشته بود که پاسداري درب منزل آمد. نوراله پيش من آمد و گفت: «بابا، آقايي با شما کار دارد.»
رفتم. آن پاسدار بعد از احوال‎پرسي و معذرت خواهي گفت: «مي‌دانم که نوراله تازه به مرخصي آمده؛ اما عملياتي حساس پيش رو داريم و چون فرزند شما با بي‎سيم کار کرده و ماهرند و از عهدۀ اين مسئوليت برآمده‎اند، اين بار هم به تخصص او نياز داريم. ضمن آنکه بقيۀ نيروها مي‌تواند از تجربياتش در اين زمينه استفاده کنند. نوراله گفته: «تا پدرم اجازه ندهد، من نمي‎آيم.» »
بعد از کمي تأمل، قبول کردم که برود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه