اجازۀ پدر
به نقل از پدر شهید: براي مرخصي آمده بود. هنوز دو سه روزي از آمدنش نگذشته بود که پاسداري درب منزل آمد. نوراله پيش من آمد و گفت: «بابا، آقايي با شما کار دارد.»
رفتم. آن پاسدار بعد از احوالپرسي و معذرت خواهي گفت: «ميدانم که نوراله تازه به مرخصي آمده؛ اما عملياتي حساس پيش رو داريم و چون فرزند شما با بيسيم کار کرده و ماهرند و از عهدۀ اين مسئوليت برآمدهاند، اين بار هم به تخصص او نياز داريم. ضمن آنکه بقيۀ نيروها ميتواند از تجربياتش در اين زمينه استفاده کنند. نوراله گفته: «تا پدرم اجازه ندهد، من نميآيم.» »
بعد از کمي تأمل، قبول کردم که برود.
ثبت دیدگاه