شناسه: 156323

محبوبیت شهید نزد دیگران

به روایت از احمدرضا عبادیان : شبی در دزفول، مادرم، برادرم را که مریض شده بود به همراه خواهرم به دکتر برد و من در خانه تنها ماندم. نزدیک اذان مغرب شد که در زدند. رفتم در را باز کردم و دیدم که دوست های پدرم، وی را از دو طرف بلند کرده اند. آنها را راهنمایی نموده و به داخل خانه آوردم. سپس گفتم: چی شده است؟ پدرم به خاطر اینکه ناراحت نشوم از همان ابتدا گفت: از روی موتور افتاده ام. (البته بعداً محل ترکش را در پایش دیدم) وقت اذان شد و من در کنار پدرم شروع به نماز خواندن کردم. به قنوت که رسیدم از شدت علاقه به پدرم، دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم اشکهایم جاری شد تا پدرم متوجه گریه کردنم شد گفت: احمد آقا! هنگام نماز خواندن محکم باش.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه