شناسه: 156325

عشق به جهاد

به روایت از محمود عبادیان : در منطقه ابتدا علیرضا و پسر دیگرم ، شهید می شود و در همانجا محمد هم مورد اصابت چند ترکش قرار می گیرد و بیهوش می شود. مراسم چهلم علیرضا بود که محمد پس از چهل روز بیهوشی به هوش آمد. همانقدر که توانست راه برود. گفت: من می خواهد به جبهه بروم. گفتم : پسرم تو حالت خوب نیست و هنوز با دو عصا راه می روی چطور می خواهی به جبهه بروی گفت: آقا جان ، این حرف از شما بعید است گفتم پسرم تو دیگر آن حال و حوصله قبل را نداری و پا وکمرت هم آسیب دیده و کاری نمی توانی انجام دهی . گفت: حالا که اینطور می گوئید من با شما به تهران می آیم در آن زمان ما در تهران زندگی می کردیم . همراه ما به تهران آمد.آن جا گفت: که از طرف اداره می خواهند. مرا به مأموریتی در شهر کرمان بفرستند. مدتی گذشت. دیدم از او خبری نشد به اداره اش رفتم مثل اینکه دلم گواهی دیگری می داد . گفتم: پسرم چند روزه به مأموریت رفته است گفتتند: نمی دانیم گفتم: من می خواهم بروم او را ببینم . آدرس او را بدهید. دیدم آدرس اهواز را به من می دهند تازه فهمیدم که او به جبهه رفته است . با قطار تا اندیمشک رفتم و مقداری از راه را هم با ماشین سواری رفتم وقتی پیاده شدم . شب بود در بیابان روی رملها خوابیدم . صبح مثل آدمهای دیوانه بودم .گفتم : حاج محمد کجاست ؟ گفتند نمی دانیم باز هم مقداری به راه خود ادامه دادم که یک نفر آمد دست مرا گرفت و گفت: من همسایه کناری ایشان هستم و از دور دیدم کنار ماشین یک نفر ایستاده است دقت کردم . دیدم پسرم است بلافاصله همانجا نماز شکر بجای آوردم . وقتی به نزدیک آن شخص رسیدم فهمیدم که اشتباه کرده ام . ایشان آقای صحرایی دوست پسرم بود آقای صحرایی بسیار شبیه حاج محمد بود. از ایشان پرسیدم حاج محمد کجاست؟ گفت: حاج آقا ! حاج محمد به مشهد رفته است پرسیدم چرا ؟ گفت: دو نفر از دوستان نزدیکش به شهادت رسیده اند و او برای انتقال پیکر آنها به مشهد رفته است گفتم: خوب خدا را شکر که زنده است . از آنجا با آقای صحرایی سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم نزدیکیهای صبح بود که به بهشهر رسیدیم من دیگر بیحال شده بودم از بهشهر به تهران آمدیم و ایشان مرا به منزل برد . وقتی به منزل رسیدیم بعد از کمی استراحت به حمام رفتم و لباسهایم را عوض کردم از حمام که بیرون آمدم . دیدم تمامی فامیل در خانه ما جمع شده اند . به محض این که فامیل را دیدم گفتم: حاج محمّد شهید شده است. بعد هم غش کردم. بعدها فهمیدم آن شبی که من همراه دوستش حرکت کردیم و به تهران آمدیم . حاج محمّد شهید شده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه