حسن برخورد
به روایت از جواد حریمی : زمانی که آقا محمود می خواستن بیان خواستگاری خواهر خانم ما شب خواستگاری پدر خانم ما زنگ زد منزل ما گفت: که پاشو بیا خانه ی ما ، قرار است برای لیلا خواستگار بیاد . ما هم رفتیم . وقتی که خانواده آقا محمود آمدند برای خواستگاری آقا محمود همراهشان نبود. من از پدر خانمم پرسیدم: داماد کجاست؟ گفتند که رفته آرایشگاه چند دقیقه دیگه میاد که یکدفعه صدای زنگ در بلند شد . آقا محمود بود که با لبی خندان وارد خانه شد و طوری با ما احوالپرسی کرد که انگار چندین سال است ما را می شناسه .
ثبت دیدگاه