احساس مسئولیت
به روایت از مجید عامل صادقی : یک بار که برای تبلیغ می خواست بره به یکی از روستاهایی پرت بود از شهر خودش تعریف می کرد که : خوردم به شب و راه را هم گم کردم و در همین حین هم چند تا سگ دنبالشون می کنن و با یک وضعی خودشان را به روستا می رسانند و وقتی که این ماجرا را برای من تعریف می کردند بهشان گفتم : مگر واجبه که شما برید یک چنین روستای پرتی . بعد ایشان در جوابم گفتند : که شما در لباس من نیستی اما من که روحانی هستم نسبت به این لباس مسئولم . هدف من تنها درس خواندن نیست بلکه باید این درس خواندن یک جایی مصرف بشود و دیگه اینکه مردم روستا خیلی سئوالات دارند که کسی نیست که به این ها جواب بده . می بینی طرف 50 سال، 70 سال داره نماز می خونه ولی اشتباه . حالا خودت قضاوت کن که اینجا واجب نیست .
ثبت دیدگاه