شناسه: 156572

اولین اعزام

به روایت از علی رضا عاصمی : وقتی جنگ شروع شد، اولین گروهی که از کاشمر اعزام شد گروه ما بود، این که می گویم "ما" امیدوارم حمل بر ریا نشود. آن زمان بسیج ملی بود و بسیج مستضعفین وجود نداشت. یک روز سپاه اعلام کرد که میخواهد نیروهای بسیج را به جبهه بفرستد. در مقابل سپاه کاشمر جمع شدیم، حدود دویست نفر بودیم که از میان آن ها نود و شش نفر انتخاب شدند. اسم من به علت کوچکی جزو آنان نبود، هرچه اصرار کردم کسی پیدا نمی شد که به من جواب مثبت بدهد. همه می گفتند بالای هجده سال را می بریم. اتوبوس ها آماده ی رفتن شدند، بچه ها همگی سوار شده بودند و من هنوز گریه و زاری می کردم و همچنان از طرف آن ها جواب رد می شنیدم. هنگام حرکت اتوبوس ها، پنهانی و دور از چشم مسئولین خودم را به میان بچه های داخل اتوبوس انداختم و بعد از دقایقی حرکت کردیم. به وسط های راه که رسیدیم خود را به مسئول بچه ها معرفی کردم. او گفت: باید برگردی. با التماس به او گفتم: دلم را نشکن. بالاخره با پادرمیانی دیگر بچه ها قبول کرد و اسم مرا هم ثبت کرد. " شماره 97 - علیرضا عاصمی" ساعت دوازده شب به مشهد رسیدیم. یک هفته در آن جا ماندیم. آن جا ما را به "ام- یک" مسلح کردند. بچه ها از شوق و شور زیاد، ام- یک ها را می بوسیدند. پس از یک هفته دوباره افراد کم سن و سال را تصفیه کردند. ولی من خودم را مجدداً داخل بزرگترها جازدم. روز بعد باز هم تصفیه شروع شد و آن هایی را که خدمت سربازی انجام نداده بودند از لیست حذف کردند. ولی بازهم با پیگیری های زیاد اسمم در لیست سربازی رفته ها قرار گرفت. به هرجهت با گذشت از چندین خان، سرانجام از مشهد به سوی اهواز حرکت کردیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه