دقت در بیت المال
یک مرتبه برای دیدن پسرم علی رضا که در اهواز زندگی می کرد به آن جا رفتم. موقع برگشتن به ایشان گفتم: علی رضا اگر می شود برای من بلیط هواپیما بگیر تا با هواپیما برگردم. گفت: مادر جان من در مدت چند سالی که این جا زندگی کرده ام تا به حال با هواپیما به جایی نرفته ام و نمی دانم چه کار کنم. وقتی که می خواستم برگردم ایشان به خانمش گفت: مرضیه خانم من هم به اتفاق مادرم می روم تا در مشهد زیارت کنم و برگردم. به فرودگاه رفتیم ،پسرم علی رضا این قدر ساده و کم رو بود که نرفته بود سؤال کند ببیند بلیط هست یا نه. یکی از مامورین را که دیدم گفتم: برای دیدن فرزندم به این جا آمده بودم و الان می خواهم به مشهد بر گردم اگر بلیط دارید سه تا بلیط به من بدهید ـ یک بلیط برای خودم و یکی برای علیرضا و یکی برای دو بچه ای که همراه داشتم بود ـ مأمور فرودگاه گفت: بلیط هواپیمای مسافربری نداریم ولی هواپیمای نظامی هست. آیا طاقت رفتن با آن را دارید؟ گفتم بله. بلیط را گرفتم ولی وقتی متوجه شدم دیدم برای دو نفر بلیط داده است. وقتی علیرضا آمد گفت: مادرجان بلیط گرفتید. وقتی آن را نشانش دادم گفت: این بلیط که برای دو نفر است. گفتم:خیلی خوب با همین میرویم. گفت: نه برای من بلیط نیست. گفتم: شما که خودت! گفت: نه من حاضر نیستم بروم بگویم من چه کسی و چه کاره هستم تا من را سوار کنند. بالاخره ایشان ماند و من با دو بچه ای که همراهم بودند به مشهد برگشتیم و از آنجا به کاشمر رفتم.
ثبت دیدگاه