اولین اعزام
زمانی که پسرم علیرضا می خواست به جبهه برود من با رفتن او موافقت نمیکردم. ایشان به من گفت: مادر شما از این می ترسید که من به شهادت برسم به همین دلیل راضی نمی شوید به جبهه بروم. آیا اگر من از خانه بیرون بروم و یک موتوری به من بزند و دردم بمیرم شما خوشحال تر هستید یا اینکه به شهادت برسم. گفتم: نه مادر خدا قسمت نکند، این چه حرفی است که می گویی؟ گفت: مادر پس من دوست دارم تا آخرین لحظه عمرم در جبهه باشم در صورتی که شما راضی باشید. به دلیل این که هنوز هفت روز از تولد برادر گذشته بود و به مریضی سختی مبتلا شده بودم و از یک طرف هم برادرش عباس به شهادت رسیده بود زندگی مان با وضعیت بحرانی مواجه شده بود. با خود گفتم ایشان که در کنار من حضور داشته باشد آرامش خاطری برای من خواهد بود. ولی وقتی دیدم خیلی اصرار می کند و ناراحت است و پدر و مادر هم خوشحالی فرزندش را می خواهد روز بعد ساکش را بستم و گفتم به خدا سپردمت و علیرضا را راهی جبهه کردم.
ثبت دیدگاه