شناسه: 156592

توجه به تحصیل و علم آموزی

به رولیت از علی رضا عاصمی : علیرضا عاصمی یادم است حدود 5 یا 6 روز بیشتر از شروع جنگ نگذشته بود که گفتند : می خواهند بچه ها را به جبهه بفرستند یک روز صبح گفتند : برادر هایی که می خواهند به جبهه بروند به سپاه بیایند . به سپاه رفتم . تعداد زیادی آمده بودند افراد حدود 200 نفر بودند . از بین این 200 نفر 106 یا 107 یا 97 نفر انتخاب شده بودند من هم به خاطر این که جثه ام کوچک بود، وسنی هم نداشتم قبولم نکردند . به هر درو دیواری زدم که مرا هم به جبهه ببرند فایده ای نداشت و حرفشان این بود که شما کوچک هستید و نمی توانید به جبهه بروید بعد از نماز مغرب و عشاء دو اتوبوس می خواستند از کاشمر به سمت مشهد حرکت کنند اولین باری بود که نیرو به جبهه اعزام می شد جمعیت زیادی به بدرقه ی آنها آمده بودند و چون اولین اعزام بود ، مردم حال و هوای دیگری داشتند . نیروها سوار ماشین شدند هرچه به بچه های سپاه اصرار کردم اسم مرا هم داخل لیست بنویسند تا سوار شوم فایده ای نداشت تا این که زمانی که اتوبوس می خواست حرکت کند من هم خودم را قاطی بچه ها کردم و به داخل اتوبوس رفتم این که اسمم توی لیست نبود برایم مهم نبود در بین راه خودم را به بچه ها معرفی کردم گفتند : تواین جا چکار می کنی ؟ مگر تو را پیاده نکردیم ؟ گفتم : حالاکه آمدم دیگر گفت : نه نمی شود باید برگردی گفتم : دلم را نشکن ، تا این جا که آمده ام اسمم را آخر لیست بنویس اصرار زیادی کردم ، بالاخره اسم را هم نوشت . خدا نگهدارش باشد اسم من آخرین اسم بود لیست را بست تا کس دیگر اضافه نشود ساعت 12 شب به مشهد رسیدیم . ما را به پادگان بردند و بالاخره بعد از یک هفته انتظار به جبهه اعزام شدیم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه