شناسه: 156595

خاطرات جنگی

بهد روایت از علی رضا عاصمی : یک روز آمده بودیم اهواز چند مدتی بود با نیروهای شهید چمران همکاری می کردیم .یک جیپ 106 داشتیم و با سه نفر همکاری می کردیم . من بودم و نبی و عباس ، داشتیم به طرف سوسنگرد و خط می رفتیم . این زمانی بود که به نیروهای شهید چمران پیوسته بودیم به حمیدیه که رسیدیم . برادر نبی گفت : یکی از دوستانمان درخط هست . بیائید با هم برویم تا از او سری بزنیم . به سمت خط مقدم حرکت کردیم ، اول جنگ هیچ نوع اطلاعاتی از خط مقدم ندشتیم و اگر دراین بین یک قسمت ا زخاک ایران را عراق تصرف می کرد کسی متوجه نمی شد .جائیکه قراربود برویم ، غافل بودیم که چند روز پیش عراقیها آنجا را گرفته اند و درآنجا مستقر شده اند باجیپ از جاده پیچیدیم و به طرف خط رفبیم . چند کیلومتری جلو رفتیم و هنوز متوجه نشده بودیم که خط دست عراقیهاست .رسیدیم به فاصله ی سیصد متری عراقی ها . منطقه نیزار بود وجیپ داخل نیزار می رفت . با سرعت تمام به سمت عراقی ها درحال حرکت بودیم تا اینکه به حدود دویست متری آنها رسیدیم که ناگهان چرخ ماشین افتاد داخل یک چاله آب . مقداری از آبها برروی سرشمع ماشین پاشیده و خاموش شد همگی بشدت ناراحت شدیم چرا که حدود نیم ساعت به غروب مانده بود و دیگرنمی توانستیم به خط خودمان برسیم . مشغول تعمیر ماشین شدیم .ولی هرکاری کردیم ماشین روشن نشد . ماشین را از چاله درآوردیم و یک مقدارهم هل دادیم اما باز هم روشن نشد . حالارسیده بودیم حدود صد متری عراقی ها و همین طوز ماشین را هل می دادیم . ناگهان یک خمپاره به کنارماشین اصابت کرد اما نفهمیدیم این خمپاره از کجا آمد . ناگهان خمپاره دیگری درکنارمان منفجر شد .گفتیم نکند راه را عوضی آمده ایم رفتم بالای شقف ماشین تا اطراف را به دقت نگاه کنیم که ناگهان چشمانمان به جمال عراقی ها روشن شد آن اولین باری بود که عراقی ها را به چشم می دیدم ولی روحیه خود را نباختیم وتصمیم گرفتیم جلو برویم . شروع به هل دادن ماشین کرده و جلو می رفتیم . نا خدا گاه نبی سوئیچ را چرخاند و ماشین استارت خوردو روشن شد . اما به دلیل اینکه سلاح به اندازه کافی دردست نداشتیم با مشورت و صلاحدید بچه ها تصمیم گرفتیم تا از منطقه دورشویم .این اولین خاطره ی من از سالهای حضورم در دفاع مقدس بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه