شناسه: 156600

خاطرات جنگی

روزی برادرم به من گفت : درعملبا والفجر هشت با چند نفر از همرزمانم قرار بود جادهای رامنفجرکنیم . هیچ وسیله ای را برای کندن زمین همراه نداشتیم . انگشت های دستم از قبل ترک خورده بود . مجبود شدیم چاله ها رابا دست بکنیم .خاک ها را با کناره های دستم کنار می دادم ولی چون زمین منطقه نمکزاربود نمک روی زخم ها و ترک های دستم پاشیده می شد و سدزش عجیبی داشت .بالاخره به هر سختی بود چاله ها را کندیم و خرج ها را داخل آن گذاشتیم و جاده رامنفجر کردیم .عملیات که به اتمام رسید دکتر به من دو هفته مرخصی داد ولی من بهمرخصی نرفتم و درهمان جا ماندم ولی با اصرار زیاد دوستانم به اهواز رفتم و چند روزی را استراحت کردم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه