خاطرات جنگی
به روایت از علی رضا عاصمی : یکی از میادین مین در سوسنگرد بطور کامل شناسائی نشده بود . به همین دلیل برای اتما شناسائی به آنجا رفتم .حدود 4 ساعت درداخل میدان کار می کردم .بجز یک ردیف محل مینهای خنثی شده نریدم . به پایگاه برگشتم وبعد از ظهر مجدداً بایکی ار برادران برای شناسائی داخل میدان رفتیم . باز هم هر چه گشتیم هیچ پیدا نکردیم . روز بعد خودم تنها با یک دستگاه موتور سیکلت به داخل میدان رفتم تا آخر میدان را دور زدم و برگشتم اما هیچ آثاری از مین نبود که نبود .تصمیم بر این شد که مین کوب بیاوریم و برای اطمینان بیشتر میدان را با مین کوب بکوبیم .و مینهای احتمالی را منفجرکنیم .روز تاسوعا بود و می خواستم از سوسنگرد بروم . فرمانده جدید را بردم با خنثی شدن میدان مین را برای او توجیه کنم . ابتدا نمی خواستیم برویم ، زیرا باران شدید آمده بود و همه جا را گل کرده بود و راه رفتن بسیارمشکل بود . آن هم داخل میدان مین .ولی به دلیل اینکه می خواستم بروم حتماً می بایست آن برادر را به آنجا می بردم تا تذکرات مورد نظر را به او بدهم . با ماشین تا کنا رمیدان رفتیم ، پیاده شدیم من از حلو و آن سه برادر دیگرهم از پشت سر می آمدند . وقتی که به اول میدان رسیدیم با منظره ی باور نکردنی روبه روشدیم. خدایا چه می دیدیم . باران دیشب باعث شده بود که تمام خاکهای روی مینها شسته شود و مینها مثل نقل و نبات روی زمین مشخص شوند میدان پراز مین بود و عحیب این بود که من خودم بارها پیاده و بارها با موتور داخل آن رفته بودم ، ولی به خواست خدا روی مین نرفته بودم . وقتی که مینها مشخص شده بود دیدم که لاستیک موتور ما دقیقاً درکنار نوارمینها حرکت کرده است و حتی جائی بود که از بین دو مین رد شده بودم وروی آنها نرفته بودم واقعاً جای شکر داشت "" الهی رضا برضاک و تسلیما لامرک ""
ثبت دیدگاه