شناسه: 156612

معجزات جنگ

یکی ار معجزاتی که برای علیرضا اتفاق افتاده بود و واقعاً یکی از امدادهای الهی محسوب می شد را برایمان اینگونه نقل می کرد او می گفت : قبل از عملیات رفته بودیم شناسایی منطقه ای که تپه های رملی زیادی داشت .یازده نفر بودیم راه افتادیم و آب و آذوقه کافی برای دو روزمان برداشتیم .ولی بعد از دو روز راه رفتن ، هنوز به دشمن نرسیده بودیم آب و غذایمان در حال تمام شدن بود .اگر می خواستیم برگردیم دو روز دیگر باید راه می رفتیم که می شد چهارروز درمیان تپه های رملی و درآن بیابان و برهوت که از هیچ جانداری خبر نبود .آنهم دریک گروه یازده نفری با اسلحه و مهمات و کوله پشتی ، بعد از جیره بندی آذوقه به خدا توکل کردیم .و راه را ادامه دادیم وساعتی بعد رسیدیم به مقر دشمن و شناسایی را انجام دادیم حال باید برمی گشتیم ، حساب کردیم که برای برگشتی باید مقاومت کنیم و ار اندوخته ناچیزی که داریم کمتر مصرف کنیم .از یازده نفرکه آقای عبدا…. هلالی سرپرست اینها بود یک عده به محض اینکه برایشان مشکلی پیش می آمد صبر خود را از دست می دادند.و یک عده دیگر با وجود مشکلات زیاد ، استقامتشان بیشتر می شد .در برگشتن نصف روز که راه رفتیم .خسته شدیم آب و غذایمان درحال تمام شدن بودیک روز و نیم دیگر راه باقی مانده بود بعضی از افراد گروه داشتند از حال می رفتند .حدودصد متر دیگر که رفتیم دیدیم راه رفتن خیلی مشکل شده است .کلاه آهنی ها را برداشتیم .اسلحه ها را گذاشتیم و کوله ها را کندیم و دست خالی راه افتادیم فقط من و دو تا دیگر از بچه ها با خود اسلحه حمل می کردیم.مقداری که راه رفتیم دیگر به هیچ وجه توان راه رفتن در خود نمی دیدیم نه آذوقه داشتیم نه توان .دو نفرمان کاملاً زمین گیر شدند و ماهم که نمی توانستیم به خاطر آنها بمانیم مجبور شدیم آنها را تنها گذاشته و برویم کمک بیاوریم تا نجاتشان بدهیم . بعد از اینکه آنها را تنها گذاشته و آخرین خداحافظی و آخرین نگاه هایمان را به آنها کردیم و آنها را به خدا سپردیم ، راه افتادیم .آن لحظه ای که می خواستیم ازهم جدا شویم زمان بسیار سختی بود . حدود نصف روز دیگر که راه افتادیم شب شد .و هرکدام گوشه ای از بیابان افتادیم .صبح دوباره حرکت کردیم .یکی دو ساعت دیگر راه رفتیم ولی دیگر هیچ کداممان رمقی درتن نداشتیم .و تنها نیرویی که به آن متکی بودیم ، نیروی الهی بود.جایی توقف کردیم و من با خودم حساب کردم که اگر بچه ها بیکار و بی حرکت بمانند از بین می روند.به همین دلیل به آنها گفتم : بچه ها همه با هم به وسیله سر نیزه زمین زا بکنیم شاید به آب برسیم .بچه ها مشغول کندن زمین شدند تا اینکه حدود شش متر گودالی احداث شده و به کمی آب رسیدیم هرکدام لبهایمان را قدری خیس کرده، قدری نیرو گرفته و به راهمان ادامه دادیم .از 9 نفر باقی مانده 3 نفر خیلی بی تابی می کردند.بعد از آنهمه سختی ، حدود ده دقیقه که راه رفتیم به یک تپه رسیدیم از آن بالارفته و دیدیم پشت تپه چند تا درخت با چشمه ی آبی نمایان شد.بعد از خوردن قدری از آن آب گوارا ، به راه خود ادامه دادیم .ساعتی بعد به نیروهای خودی رسیدیم و به آنها خبر دادیم دونفر از بچه ها بین راه مانده اند .چند نفر از نیروهای تازه نفس آماده شدند تا با من به عقب برگردیم تا آن دو نفر را نجات دهیم. مقداری آذوقه و توشه برداشتیم و سوار اسب شدیم و راه افتادیم .در مسیر حرکت هنگامی که به طرف آن درختان و چشمه رفتیم با تعجب بسیاری دریافتیم که نه از چشمه و نه از درختان اثری هست .آنگاه متوجه شدیم که آن درخت و چشمه رحمت الهی بوده است که بعد از آن امتحان سخت و مشکل، سر راه ما قرار گرفته بود

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه