خاطرات جنگی
یک روز برادرم علیرضا خاطره ای از جبهه را اینگونه برایمتعریف کرد : روزی دیدم که درمنطقه ای عراق تانک و نیروهای زیادی پیاده کرده است از آن که عراقی ها آن همه تانک و نیرو آنجا مستقر کرده بودند تعجب کردم بنابراین مقداری جلو رفتم و بادقت به آنها نگاه کردم که ببینم درحال انجام چه کاری هستند اما با کمال تعجب دیدم که آن آدمها اصلاً تکان نمی خورند بنابراین بیشتر کنجکاو شدم و بیشتر جلو رفتم و با کمی دقت فهمیدم که این آدمها همه چوبی هستند و تانک ها هم همه سیم کوبی هستند که به خاطر ترس از چتر بازان ما ، آن ها را دراین منطقه چیده اند و حتی یک نفر انسان هم درآن منطقه دیده نمی شد .با دیدن این منظره خدا را شکر کردم که آنچنان ترسی از نیروهای اسلام در دل کفا ر جا داده است که با وجودتسلیحات زیاد و پشتیتانی ابر قدرت ها باز هم به نیروهای دروغین متوسل می شوند.
ثبت دیدگاه