شناسه: 156617

اولین اعزام

به روایت از علی رضا عاصمی : اولین باری که به جبهه اعزام شدیم ما را به پادگانی در سوسنگرد بردند ونمی گذاشتندبیرون برویم،درحالی که در سراسر مناطق جنگی نیرو کم بود وعراقیها هم هرروز پیشروی بیشتری می کردند.بچه ها زیاد غصه می خوردند.هروقت اعتراض می کردیم می گفتند:هروقت لازم باشدشمارامی فرستیم.کم کم متوجه شدیم که اینها می خواهند از ما بیگاری بکشند،تا خسته شویم ومیدان را ترک کنیم.این مسائل در زمانی بود که بنی صدر خائن ریاست جمهوری رابرعهده داشت.یک روزی به ما گفتند:بروید جلوعراقیها راسد کنید.به هفت یاهشت کیلومتری اهواز رفتیم به ما تیرآهن به ارتفاع حدود یک متر دادندوگفتند:اینها راحدودبیست یاسی سانت درزمین فرو کنید،جلو تانکهای عراقی رامی گیرد. خوب ما آن موقع این مسائل را نمی فهمیدیم.اصلا نمی دانستیم جلوگیری از پیشروی تانک چطوری است.آنجا بودکه بر ماآشکار شدهدفشان خسته کردن ما است واین تیرآهنها جلو تانک را نمی گیردو اگر ما می خواستیم واقعا جلو دشمن رابگیریم چرادرهشت کیلومتری مستقر شویم،چراجلو دشمن نرویم خلاصه این روزها گذشت ووقتی به خودمان آمدیم،دیدیم از صد وهفت نفری که از کاشمر آمده بودند،فقط یازده نفر درمنطقه مانده اند.آن یازده نفر هم کسانی بودندکه فقط به خاطر خدا آمده بودند.بالاخره نشستیم وگفتیم:ازاینجا خارج می شویم وهرطور هست خودمان را به جلو می رسانیم.وقتی آنها فهمیدند جلومان ایستادند تا نرویم.چون تصمیم قطعی مان را گرفته بودیم،اسلحه هایمان را گرفتندوگفتند:حالا هرجا می خواهید بروید.با دست خالی به ستاد خراسان رفتیم.گفتند:یک هفته ای اینجا بمانید بعدا شما را به جبهه می فرستیم.خیلی خوشحال شدیم.وقتی به خط مقدم اعزام شدیم کلا هفت نفر بودیم.چون ارتشی ها تصمیمشان بر این بود که ما (نیروهای بسیجی)راخسته کنندهمین تعدادی که بودیم با همدیگر هم قسم شدیم که تاآخر بمانیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه